نوع مقاله : مقاله پژوهشی
نویسنده
مترجم: میترا اسماعیلی
چکیده
Turnabout Beginnings PART B
And now we will see what the strange accident was in Mia Fey's first case. Miles Edgeworth, the prosecutor, was a prodigy (1) in his work. That was why it was hard for Mia Fey, the counselor (2), to prove the innocence of Terry Fawles.
Defendant Lobby:
Mia: Mr. Fawles, please tell us about the incident 5 years ago. I think we need information.
Terry: OK, I trust you. I did kidnap her. I kidnapped Dahlia Hawthorne, Valerie’s little sister. The bridge hasn’t changed from Five years ago, I remember it well. Valerie shot me, she deceived (3) me. It was the plan of Dahlia, Valerie and me, kidnapping. Dahlia’s family is rich. Jewelry business. We got one jewel. That’s what we thought. Dahlia and me wrote the kidnapping note and sent it to her father, asked for Two-million dollar diamond. But that day she shot me and then Dahlia jumped into the river and I blacked out (4). Valerie testified against me and they gave me death penalty. That’s why I called her to the bridge, to know the reason.
Diego: Where is it now? The ransom (5).
Terry: I don’t know. It’s gone with Dahlia. That day Dahlia put it in her backpack and then jumped. It’s still missing with her.
Court room:
J: Witness, are you alright?
Wit: Yes, Your Honor.
J: Well, We heard accusation (6) of the defense. Does the defense have evidence for the motive?
Wit: Sorry, but I want to testify about this suspicious (7) cloud around me. I’m not the suspect (8).
Pr: And about those scratches. It proves nothing. She saw them when an officer showed her the photo of the car. She came to police station that day.
Mia: What? It’s not fair (9)!
WITNESS’S TESTIMONY:
“I wasn’t in this country until the year before last. I don’t know the defendant or the victim. So I have no motive of killing a Sergeant of police. The defendant must be a monster (10) that he killed that woman. I think I’m lucky I wasn’t wearing a white scarf that day, because he might kill me, too. “
Mia: Is this the scarf of the victim, witness? (Mia shows her the scarf.)
Wit: Yes, It is.
Mia: You stated the following: “I’m lucky I wasn’t wearing a white scarf.” But the victim’s scarf wasn’t white… And you knew about white scarf business…
J: But why did the witness mess up with the color…?
Mia: Here’s the evidence. Victim’s note. She must know about this note. Read the last two lines of this note. There was just one more person who knows about this top-secret memo… Dahlia Hawthorne, victim’s little sister.
Pr: But she is deceased (11). What are you implying (12)?
Mia: Who says that? She is missing after all. She must be nineteen right now, the same age as you, Melissa Foster. This witness is no one other than Dahlia Hawthorne.
J: What? What’s the meaning of this?
Pr: I never thought the defense would pursue (13) the matter this far… We conduct full background (14) checks on all of our witnesses. Ladies and gentlemen… Let me introduce you: Dahlia Hawthorne. Ms. Fey must be insane (15) to suggest her, killing her beloved sister.
J: I’m inclined (16) to agree with prosecution’s logic (17). Do you have evidence to back up your claim, Ms. Fey?
Mia: Umm, Well…
Diego: The defense is prepared to present evidence supporting our claim.
Mia: What? We are? Hmm. Dahlia doesn’t want this secret to be revealed (18). So she killed her sister. The last part of the memo is my proof. The defense requests further testimony about the incident 5 years ago.
J: The defense’s request is granted.
Witness states in her testimony that Mr. Fawles shoved her from the back and then she fell to the river.
Mia: Objection! That’s impossible. The bridge hasn’t changed one bit in these Five years. So if he pushed you from back, according to diagram, you wouldn’t fall to the river. It is rocky down there, so you couldn’t fall from the end of the bridge (Diagram, Number 2). You couldn’t fall from the sides of the bridge, too. Here’s my proof, the picture you took. It clearly shows that the ropes of the bridge are too high. The notion (19) that he pushed you is impossible.
Pr: Objection! Wires like those are nothing for the defendant. He could easily pick her up and throw her over.
Mia: Objection! But Mr.Fawles was shot on the right arm and Valerie had her gun trained (20) on him. Dahlia Hawthorne you jumped into the river, intentionally (21).
Wit: That’s ridiculous (22). My sister was there with gun and handcuffs (23) to help me. Why would I do such a suicide (24)?
Mia tells the court about the jewelry and their plan.
Pr: You’re saying that Valerie Hawthorne participated (25) in the kidnapping?
Mia: I’m sure it weighed heavily on her conscience (26) for past 5 years. So she went there to tell the truth. And Dahlia’s plan of killing her would ensure neither of her accomplices (27) to the kidnapping would talk. She killed her sister and pinned the crime (28) on the defendant.
Wit: How charming (29)! Where’s your evidence that I planned the kidnapping and the one I had the jewelry?
Diego: Without evidence the trial is over? Who decided that? If there’s no evidence, there’s still testimony.
Mia: The only one who really knows what’s behind all these kidnapping and murder… Terry Fawles. The defense would like to call this witness.
J: The defendant?! What’s the prosecution’s idea?
Pr: The prosecution has no objections…
And the trial ends with an unexpected but brutal ending. Dahlia had Terry promised if one day he wanted to betray her, he had to kill himself instead. It happens, He poisons (30) himself, right when he can testify and end the life of that angel (31) like demon (32)... That is how Mia Fey’s first trial ends. There are no winners in this case but losers… And the demon escapes.
آغاز قسمت دوم
صالح که از عاقبت دالیا هاتورن مطلع شده بود، سعی می کند وقایع و لغات پرونده قبل را یادآوری کند. پروندهای که پایان غیر منتظرهاش همه را تحت تاثیر قرار داده بود و هم اکنون اتفاق عجیبی را که در اولین پرونده میا فی افتاد؛ خواهیم دید. مایلز اجورف، دادستان، نابغهای در شغلش بود. این دلیل آن بود که برای میافی، وکیل مدافع، سخت بود تا بیگناهی تری فالس را اثبات کند.
تری فالس کسی بود که به جرم قتل دالیا هاتورن، اخاذی و آدم ربایی به مرگ محکوم شده بود. او دالیا هاتورن را ربوده و سپس به قلب یک رود پرخروش انداخته بود. رودی که جسد اکثر افرادی که به آن سقوط کرده بودند، حتی پیدا نشده بود. والری هاتورن، خواهر دالیا، گروهبان کهنه کار پلیس، علیه وی شهادت داد، اما تری فالس که اطمینان داشت شهادت وی دروغ بوده در روز جابهجایی بین زندان و محل اعدام فرار کرد تا از والری بخواهد که ماجرا را برایش شرح دهد. برای این کار از والری خواست تا به پلی که دالیا هاتورن از آن به سوی مرگش سقوط کرد، بیاید. همان جا که پنج سال پیش وی را دستگیر کرد و به زندان انداخت، اما والری در آن روز به طرز عجیبی به قتل رسید و این جرم هم به گردن تری افتاد.
میافی در اولین پرونده خود، وکالت تری را قبول کرد. اعتماد به نفس وی باعث شد که به ماجرای واقعی پی ببرد. ملیسا فاستر، شاهد پرونده، در شهادت خود دروغ گفته بود و این باعث شد که میافی به او ظنین پیدا کند. او ملیسا فاستر را به عنوان قاتل معرفی کرد و این باعث شد تا ملیسا فاستر در دادگاه غش کند. اما هم اکنون به ادامه ماجرا می پردازیم:
اتاق متهم:
میا: آقای فالس لطفا به ما دربارهی حادثهی پنج سال پیش بگویید. فکر میکنم به اطلاعات نیازمندیم.
تری (متهم): بسیار خوب، من به شما اطمینان دارم. من او را ربودم. من دالیا هاتورن، خواهر کوچک والری را ربودم. پل از پنج سال پیش هیچ تغییری نکرده است، خوب به خاطر می آورم. والری به من شلیک کرد، او من را فریب داد. آن نقشه دالیا، والری و من بود، آدمربایی. خانواده دالیا ثروتمند است. کار و تجارت جواهر. ما یک جواهر می گرفتیم. این چیزی بود که فکر کردیم. (فکر کردیم با این کار یک جواهر به دست میآوریم). من و دالیا نوشته آدم ربایی را نوشتیم و برای پدرش فرستادیم و الماس دو میلیون دلاری را تقاضا کردیم، اما آن روز، او به من شلیک کرد و سپس دالیا به درون رودخانه پرید و من بی هوش شدم. والری علیه من شهادت داد و آنها من را به مرگ محکوم کردند. آن است که من، او (والری) را به پل فرا خواندم، تا دلیل را بدانم.
دیگو: الان کجاست؟ باج.
تری: من نمیدانم. او با دالیا رفت. آن روز دالیا آن را در کوله پشتیاش گذاشت و سپس پرید. هنوز هم با او مفقود است.
دادگاه:
قاضی: شاهد، حالتان خوب است؟
شاهد: بله، عالیجناب.
قاضی: خوب، اتهام وارده توسط وکیل مدافع را شنیدیم. آیا دفاعیه مدرکی برای انگیزه (جرم) دارد؟
شاهد: ببخشید، اما من میخواهم درباره این ابر ظنین شهادت دهم. من مظنون نیستم.
دادستان: و درباره آن خراشها. آن چیزی را ثابت نمیکند. او (شاهد) آن را زمانی دیده که یک افسر به او عکس ماشین را نشان داده است. او (شاهد) آن روز به ایستگاه پلیس آمد.
میا: چی؟ این عادلانه نیست!
شهادت شاهد:
«من تا دو سال پیش در این کشور نبودهام. من، متهم و مقتول را نمیشناسم، لذا انگیزهای برای کشتن یک گروهبان پلیس ندارم. متهم باید یک هیولا باشد که آن زن را کشته است. فکر میکنم من خوش شانس هستم که آن روز روسری سفید نپوشیده بودم؛ چرا که ممکن بود مرا نیز بکشد.»
میا: آیا این روسری مقتول است، شاهد؟ (میا روسری را نشان میدهد.)
شاهد: بله، آن است.
میا: شما ذکر کردید: «من خوش شانس هستم که روسری سفید نپوشیده بودم»، اما روسری قربانی سفید نیست... و شما قضیه روسری سفید را می دانید...
قاضی: چرا شاهد رنگ را اشتباه کرد؟
میا: این دلیلش است. یادداشت مقتول. او (شاهد) باید از این یادداشت خبر داشته باشد. قسمت آخر یادداشت را بخوانید. فقط یک نفر دیگر در مورد این یادداشت فوق سری میداند، دالیا هاتورن.
دادستان: اما او مرده است. چه چیز را ضمنی بیان میکنید؟
میا: چه کسی چنین میگوید؟ در هر حال او گم شده است. او الان باید نوزده سالش باشد؛ هم سن شما، ملیسا فاستر... شاهد کسی نیست جز دالیا هاتورن.
قاضی: چی؟ معنی این چیست؟
دادستان: من هرگز فکر نکردم که وکیل مدافع ماجرا را تا این جا پیگیری کند و ادامه دهد... ما بررسی کردن کامل پیشینه تمام شهودمان را اداره (رهبری) میکنیم. خانمها و آقایان، بگذارید تا دالیا هاتورن را به شما معرفی کنم. خانم فی باید دیوانه باشد که پیشنهاد دهد او (شاهد) خواهر محبوبش را کشته است.
قاضی: من راغبم که با منطق دادستان موافقت کنم. آیا مدرکی دارید که ادعایتان را ثابت کند؟
میا: آم {صدا}، خوب...
دیگو: دفاعیه آماده است تا مدرک برای حمایت از ادعای خویش ارائه کند.
میا: چی؟ ما آمادهایم؟ اوم {صدا}. دالیا نمیخواهد که این راز بر ملا شود، بنابراین او خواهرش را کشت. آخرین خط یادداشت اثبات من است. دفاعیه تقاضای شهادت بیشتر در مورد حادثه پنج سال پیش میکند.
قاضی: تقاضای وکیل مدافع محقق میشود.
* شاهد در شهادتش قید میکند که آقای فالس (متهم) او را از پشت هل داد و او به درون رودخانه سقوط کرد.
میا: اعتراض دارم! غیر ممکن است. پل ذرهای در این پنج سال تغییر نکرده است. لذا اگر او شما را از پشت هل میداد، با توجه به نقشه، شما به درون رودخانه سقوط نمیکردید. آن پایین سنگی است. پس شما نمیتوانستید از انتهای پل بیافتید. (نقشه، شماره 2). شما نمیتوانستید از کنارههای پل هم بیافتید. تصویری که گرفتید اثبات (حرف) من است. آن به وضوح نشان میدهد که طنابهای پل بسیار بلنداند. تصوری که او، شما را هل داده، غیر ممکن است.
دادستان: اعتراض دارم! سیمی با آن ارتفاع برای متهم چیزی نیست. او به راحتی میتوانست وی (شاهد) را بلند کرده و از روی آن پرت کند.
میا: اعتراض دارم! اما بازوی راست آقای فالس تیر خورده و والری اسلحهاش را به سوی او هدف گرفته بود. دالیا هاتورن، شما عمدا داخل رودخانه پریدید.
شاهد: مضحک است! خواهرم برای کمک به من با اسلحه و دستبند آنجا بود. چرا من باید چنین خودکشی بکنم؟
* میا درباره جواهر و نقشه آنها با دادگاه صحبت میکند.
دادستان: شما میگویید که والری هاتورن در آدم ربایی نقش داشته بود؟
میا: من اطمینان دارم آن برای این پنج سال گذشته روی وجدان او (والری) بسیار سنگینی کرده بود. بنابراین او رفت تا حقیقت را بگوید. نقشه دالیا برای کشتن او اطمینان میداد هیچ یک از هم دستانش در آدم ربایی حرف نخواهند زد. او خواهرش را کشت و جرم را به گردن متهم انداخت.
شاهد: چه جذاب! مدرکتان کجاست که من آدم ربایی را طرح ریزی کردم و مدرکی که من جواهر را داشتم؟
دیگو: بدون مدرک محاکمه پایان مییابد؟ چه کسی چنین تصمیمی گرفته است؟ اگر مدرک نیست، هنوز شهادت وجود دارد.
میا: تنها کسی که واقعا میداند چه چیزی پشت تمام این آدم ربایی و قتل است... تری فالس. دفاعیه علاقهمند است که این شاهد را فرا بخواند.
قاضی: متهم؟! نظر دادستانی چیست؟
دادستان: دادستانی هیچ اعتراضی ندارد.
و محاکمه با پایانی غیر منتظره و ظالمانه خاتمه مییابد. دالیا از تری قول گرقته بود که اگر روزی او (تری) خواست به وی خیانت کند، باید به جای آن، خودش را بکشد. آن اتفاق افتاد. او خود را مسموم میکند، درست زمانی که میتواند شهادت بدهد و زندگی آن شیطان فرشته شکل را پایان دهد. این طور است که اولین پرونده میافی پایان مییابد. برندهای در این پرونده وجود ندارد، بلکه همه بازنده اند... و شیطان فرار میکند...
صالح قطعا تحت تاثیر قرار گرفت، اما چیزی که امید بخش بود، اجرای عدالت بود. در پرونده داگ استوارت به زندگی آن شیطان خاتمه داده شد. صالح که دیگر در خواندن پروندههای حقوقی ماهر شده بود، بیصبرانه منتظر دیدن پرونده دیگری بود. چرا که پروندهها علاوه بر آموزنده بودن، داستانهایی پر فراز و نشیب را در وجودشان پنهان کرده بودند.
Turnabout Beginnings PART B
Vocabulary:
Prodigy: نابغه
Counselor: مشاور،مستشار،رایزن ،وکیل مدافع
Deceive: فریب دادن، خیانت کردن
Black out: خاموشی، بی هوشی آنی
Ransom: باج، آزاد کردن
Accusation: اتهام، تهمت، افترا
Suspicious: ظنین، بد گمان
Suspect: مظنون، گمان کردن، حدس زدن
Fair: شرافتمندانه، بی طرفانه، عادلانه
Monster: هیولا
Deceased: مرحوم، مقتول
Imply: تلویحاً گفتن، ضمنی بیان کردن
Pursue: ادامه دادن، پیگیری کردن
Background: پیشینه
Insane: دیوانه، دور از عقل
Inclined: متمایل، راغب
Logic: منطق، عقل و شعور
Revealed: آشکار کردن، افشا کردن
Notion: تصور، اندیشه
Train: هدف گرفتن، تربیت کردن
Intentionally: به طور عمد
Ridiculous: مضحک
Handcuffs: دستبند
Suicide: خودکشی
Participate: نقش داشتن، شرکت کردن
Conscience: وجدان
Accomplice: همدست، شریک جرم
Pin the crime on: جرم را به گردن کسی انداختن
Charming: جذاب
Poison: زهر، سم، مسموم کردن
Angel: فرشته
Demon: شیطان